مقدمه:

سهراب سپهری، نقاش و شاعر معاصر به سال 1307 دیده بر بوم هستی گشود و بعد از مدتی قلم تنهایی ذهن و دل خودرا در توشه ای برای طی طریق در دو وادی شعرو نقاشی ساخت، چنان که نرگسان باغ عشق را با کرامات خویش به حیرت واداشت. از جمله کرامات شعری سهراب منظومه های متعددی است به نام های مرگِ رنگ، زندگی خواب ها، آوار آفتاب، شرق اندوه، حجم سبز، ما هیچ ما نگاه، و غیره که درجای جایِ آن ها ردپای سفرهای گوناگون و عارفانه و فیلسوفانه هویدا است.

به ز عم این کلام یکی از جمله خصیصه های سهراب که حاصل گشت و گذارش به کشورهای شرق دور و اروپا است. این است که او به زیبایی توانسته تا بهره گیری از همه ی تجربیات و اطلاعات حاصله از آن ترکیبی بدیعی را بنمایاند.

سهراب قبل از هر چیز در اشعارش نقاش ماهر است، نقاشی که با انعطاف قلم مو کلمات را بر صفحه ی دل ترسیم می کند و جهت موجود بر این ادعا اصطلاحاتی است که او در اشعارش به وضوح جای داده است: از قبیل بوم، رنگ، نقش و ...

بی شک تنها نوای دل نشین افکار مشوش و پراضطراب سهراب جوان لای لای مرگ و تنهایی بوده است چنان که می سراید:

باد غمناک زمان می گذرد

رنگ می ریزد از پیکرما

خانه را نقش فساد است به سقف

سرنگون خواهد شد بر سرما(سپهری، 1380ص

یقیناً عارف باهر قدم در مسیر سلوک عارفانه با گذر از خامی ها به پختگی می رسد، سلوک سهراب در سپهر عرفانی اشعارش نیز از این اصل دور نیست و این مقوله از گذر بر اشعارش در هر مرحله به چشم می خورد.

برای بررسی شعر سپهری و یافتن زمینه های اندیشگی او بایستی نگرشی همه گیر به شاعران و اندیشمندان و اثرگذار بر آثار او داشته باشیم که خود سهراب نیز بدانان توجه داشته است.

سهراب به قصد آموختن هنرحکاکی روی چوب، سفری به ژاپن و چین انجام داد که موجب آشنایی اش با شعرها و اندیشه های عرفانی و مذهبی آن دیار شد. از آن نمونه شعرکوتاه،« هایکو»است که از پیوند انسان با طبیعت سخن می راند.

شرق دور نیز به خاطر مکاتب فلسفی و عرفانی و دیدگاه های شگرف، سهراب را که در دریای هنر غوطه ور بود به خود مجذوب کرد. البته باید این مهم را افزود که با مکتب های موروثی موطن خود نیز بیگانه نبود و در واقع بن لادهای قلعه ی ذهن او را شکل می داد، چنان که با کمی تامل می بینیم ،اندیشه عرفانی سپهری در پی مکتب مشایخ خراسانی آمده است و آن نیز آمیزه ای از افکار بودایی، چینی و نیز آیین کهن ایرانی و البته اسلامی می باشد.(

بیان مساله :

پرواضح است با بررسی آثار شاعر نقاش و کتاب چینی به نام «دائوده جینگ» مشابهت هایی را مشاهده می کنیم، البته آن چه که سپهری از دائو گرفته، به گمانی معجونی است برای قلب های عاشق. کتاب دائوده جینگ برپایه ی نظرات تعدادی نویسندگان و منتقدان اثر لائوزه (دائوتسه) است. او در روستای «چیوژن» چشم به جهان گشود و «دان» لقب گرفت. به نظری او هم عصر کنفسیوس بوده است و به نظری چون لائوزه راه کمال را پیمود،200 سال زندگی کردو آمده که لائوزه زمانی را با دیدار کنفسیوس به سر برده است در این دیدار او فرصت را مغتنم می شمارد و آیین را می آموزد و در طی سفر خویش از گذرگاه کتاب لائوتسه را در 150 فصل که مشتمل بر شرح تعالیم دائوی است به دنبال درخواست همراهان خویش تحریر می کند.

البته سخن درباره ی مولف و چگونگی تالیف دائوده جینگ بسیار است در هر صورت دائوده جینگ، جنگی است که مولفان گونه گونی در تالیف آن دست داشته اند و کتابی حاوی سخنان فلسفی و عرفانی و عقیدتی است که خرواری از نصایح اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی را در مقابل دیدگان خواننده تلمبار می کند و از جمله مفاهیم تاکید شده دراین کتاب که در ادراک چینیان نکته بنیادی می باشد؛ فلسفه ی یکی بودن انسان و جهان طبیعت  است(لائوزه ،پاییز71،ص 33) ، بدین سان که همه چیز به صورتی لاینفک به یک دیگر وابسته و موثرند، عقاید و اندیشه هایی که ظاهراً بدون هرگونه ارتباطی اند ودیگر درباره ی چه گونگی سیر انسان در مسیر واقعی و عمل کرد او دراین دنیا را معین می کند.

در موازنه ی بین اشعار سپهری و کتاب دائوده جینگ نخستین مقوله ای که به ذهن متبادر می شود کاربرد مفاهیم عرفانی و شناختی است، شناختی که از طریق کنکاش در طبیعت امکان پذیر است، چنان که می سراید:

وقوع همه چیز در طبیعت نامحسوس است

و انسان به ویژه انسان والایی که فرزانه و فرمانروا باشد

با در نظر داشتن این اصل موجب می شود

تا هر چیزی در جهان انسان ها آزاد و خود انگیخته رشد کند

 و اگر در این میان فرمانروا از مسیر اصلی خارج شود و بر قله ی خود خواهی و غرور بنشیند

 نه تنها کار انسان پریشان می شود

بلکه در حقیقت خلاف طبیعت عمل نموده است . (همان ،ص 24)

با تامل و گذر بر پیشنه ی تاریخ شعر و عملکرد شعرا تاثیرات شگرفی را در هر عصر و دوره ای از گذشتگان و معاصران خود گرفته اند به وضوح نمایان است و بی گمان این اندیشه را در ذهن جای گزین می کند که ثمره ی اندیشه ها و عقاید در این دنیای بی کرانه بدون تاثیر از یکدیگر نیستند و شاید به گمانی آن را در ارتباط با ضمیر نا خود آگاه جمعی دانست (گوستاو یونگ)که در همه ی آحاد بشری وجود دارد و شاعران و نویسندگان بیش از دیگران از آن استخراج می کنند و دانش و تاثیرات گذشته را به یاد می آورند و در اشعار خود جلوه گر می سازند ، همین مقوله است که گه گاه شباهت های متنوع و فاحشی رادر آثار شاعران که در مکان ها و زمان های مختلفی به سر بردند موجود ایجاد شگفتی می کند.

بایسته است این نکته را نیز فرو گذار نکنیم که برخی مقوله ی فوق را با تامل می پذیرند و بعضی دیگر آن را بدون گذر بر اندیشه پذیرا می شوند که در هر صورت خود حجتی است بر تاثیر پذیری افراد از اعمال و آثار یک دیگر و شیوه گذشتگان درهر دوره ای شکل و شمایل خود را داراست، البته نباید این مقوله را نیز از یاد برد که متأثر بودن شعرو ادب تنها، هنر گذشتگان است بلکه اوضاع و احوال حاکم بر جامعه نیز خود عاملی برای تاثیر پذیری شعر می باشد و در نهایت با علم به این که شعر خوب شعری است که تاثیر بیشتری داشته باشد شاعر کپسول اندیشه ی خود را با تلفیقی از تمامی عوامل مذکور به عنوان مرهمی بر قلب و روح خوانندگان می نهد. به وضوح آشکار است که عرفان با تاریخ گسترده اش جای گاه ویژه ای را در اندیشه و ذهن و نیز شعر شعرا به خود اختصاص داده است، به خصوص که سهراب بسیار دراین دریای پرتلاطم شناور بوده است و با نظرات و عقاید گونه گون عرفانی در کشورهای مختلف آشنایی داشته است.      

            در نهایت پرواضح است که شرکت در گفتگوهای ادبی در رابطه با حدیث یاد شده و بهره گیری          از  سخنان اساتید معظم من جمله جناب آقای دکتر بساک و هم چنین مطالعه مطالبی دراین رابطه از مقالات متعدداز جمله تحقیق در باره سهراب سپهری نوشته مسعود ناظم رعایا . تأثیرپذیری سهراب سپهری از عرفان شرق در حوزۀ اخلاق زیست‌محیطی ،زهرا پارساپور، فرناز فتوحی و ....  

شرایط بهینه ای برای ایجاد انگیزه در روند پژوهش ، بررسی نقاط مشترک دیدگاه سهراب و لائوزه در کتاب دائو ده جینگ گردیده است و برای نمایش وجه اشتراک یاد شده در دفتر شعر و شاعری، دیدگاه عرفانی نقطه عطفی است که بیشترین وجه تاثیر پذیری را اظهار کند.

 شواهد ( نقاط مشترک )

 

 

مجموعه ی حاضر در بردارنده نکات و نظرات عرفانی مشترک سهراب و لائوزه است و این مشترکات عبارتند از :

۱- عارف

2- دریافت اسرار آفرینش

3- جبرگرایی

4- ساده زیستی

5- تواضع

6- دریافت

7- هم نشینی تضادها

8- یگانگی انسان و طبیعت

9- .وحدت وجود

10- مرگ

11- کودک (نماد پاکی)

عارف:

شخصیت انسان خداجوی و یا به عبارتی سالک راه حق شخصیت ویژه ای است و مسلم است که تفاوت هایی در رفتار و گفتار و کردار آنان با دیگران نمودار می شود و این به طور حتم اصلی طبیعی است؛چرا که؛ اگر غیر از این بود چه گونه می توانستیم انسان معمولی را از کسی که وجود خویشتن را وقف رسیدن به حق کرده است متمایز کنیم.

برای اثبات این ادعا بسیار بوده اند و نیز هستند سوختگانی که در راه حق قدم نهاده اند و برای رسیدن به آرامش در جوار دوست تلاش های کثیری را ابراز داشته اند و آثار فراوانی را در چهره ی تاریخ به جای گذارده اند.

چنان که می بینیم ؛سنایی غزنوی و مولانا و حافظ هر کدام بعد از این که دروازه های حقیقت به رویشان گشوده شد دیگر به خاطر خود طی طریق نمی کردند ،بلکه برای وصول و یکی شدن با خورشید ازلی گرد راه بر چهره می نهادند.

بی شک این سوختگی خود نوعی وجه تمایز با دیگران است که لائوزه و سهراب نیز تقریباً سخنانی مشابه اصل فوق بر زبان راندند.

دیدگاه دائو:

چه فرق است میان «وی= آری» حرمت آمیز و «ئو= نه» حرمت آمیز میان خوب و بد چه فرق است.

آن جا که دیگران می ترسند، من نیز باید  بترسم.

چه بسیار خنده آور است این!

مردمان شادی می کنند پنداری که در جشن قربانی خوش می گذرانند

یا در بهار شکوفا از مهتابی بالا می روند

چه آرامم من

تنها منم که نابرانگیخته ام.

به کردار نوزادی که هنوز شیرین زبانی نمی تواند کرد

چه بی مقصد تردانم

مرا خانه ای نیست که بدان بازگردم

مردمان را همه بسی جاه است و آرزو است

گوئیا تنها منم که دست از آن بداشته ام

وه که چه نادانم من

مردمان زیر کسارند و کنجکاو

تنها منم که تیره ام و کندم

چه آرامم من، به کردار دریایی آرام

وه چه بالا می روم ،گویی بندی جایی نئی ام (لائوزه، ،ص240 -239 )

و سهراب نیز در توصیف عارف می سراید:

مردمان را همه انگیزه هاست

تنها منم که به هیچ کاری نمی آیم و نابهنجارم

پرورده آن مادرم، من (سپهری،همان ،ص286)

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم(همان ،ص286)

عبور باید کرد و هم نورد افق های دور خواهد شد (همان ،ص394)

آشتی خواهم کرد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت (همان ،ص41-34)

دریافت اسرار آفرینش:

شناخت حق تعالی از روی تبلیغات را نوازش از ایام دور؛ دروازه های معرفت  خداوندی را به روی ما گشوده است؛ دست یافتن به همین راز است که باعث می شود مجنونی از بندگی عشق مجازی در حصار عشق ازلی دراید و نیز رابعه ی بنت کعب قزداری را به نهایت دل دادگی رهنمون شود.

شایسته است این مهم را نیزا فزود که دریافت وجود قدیم به صرف تامل بر تجلیات کار هر کس نیست ،دریافت اسرار آفرینش در رسیدن به او باید که به شیوه خالصانه صورت پذیرد و دائو در این وادی چنین راه می جوید:

دائوی که از او بگویند خود دائو نیست

نامی که بر چیزی نهند خود نام نیست

سرآغاز گیتی، بی نام است

پدید آورنده ی هر چه هست را نامی است

پس بارها بی هیچ قصددر شگفتی دائو می نگرم

شگفتی او و تجلیاتش یکسانند

چون پیدا آمدند، آن ها را با نام های گونه گون خواندند

از رازی به راز دیگر، درگاه تمامی شگفتی ها (لائوزه ،همان ،ص 87)

سهراب نیز به واسطه اندیشه بر حجت مذکور می سراید:

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد(سپهری،همان ، ص292)

نام را بازستانیم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان (همان ص)

کارما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم  (همان ،ص298)

جبر گرایی:

اعتقاد به قضا و قدر و یا توکل مطلق به خداوند از جمله مواردی است که سخنان بسیاری را در تاریخ تفکر اسلامی و غیراسلامی برگرد خود به چرخش درآورده است چنان که در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است که : دیروز گذشت و به فردا هم اطمینانی نیست این لحظه را غنیمت شمار (آیت الله مشکینی ، سال1372)

و نیز شاعر عارف ، پیر در دی کش ما بسیار در ابیات خود، حافظ این مقوله بوده است و می سراید:

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند                        تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم (دیوان حافظ)

گفتم که خطا کردی و تدبیر همین بود                  گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود (دیوان حافظ)

البته قبول یارد این دیدگاه ریشه ای بس عمیق دارد به گونه ای که نه تنها در شعر و آثار گذشتگان و معاصرین شاهدآنیم، حتی در آثار بسیاری از شاعران و نویسندگان غیرایرانی، نمودار است.

دائو:

می توانی آیا « هون» و «پو» را یگانه کرده مگذاری دوگانه شود؟

می توانی آیا بر تنفست متمرکز شده به هم آهنگی رسیده کودکی پاک نهاد شوی؟

می توانی آیا آیینه از درونت را پاک کرده مگذاری چیزی در آن بماند؟

می توانی آیا به مردمان مهر ورزیده بر کشور فرمان برانی بی آن که دخالت گری کنی؟

می توانی آیا به قلمرو نبودن قدم نهی و بیرون آیی و این کارها را رها کنی که به خود انجام گیرد؟

آیا روشنی، پیدا می تواند به تمامی جهات بتابد بی آن که تو از آن آگاه باشی ؟ (لائوزه ،همان ،ص170)

در تفسیر مبحث جبرگرایی ،باید این نکته را به زعم این قلم به بیان افزود که اگر جبر بردو نوع بدانیم: یکی، جبرگرایی مطلق، و دیگری قبول داشتن جبر یعنی این که وجود اندیشه ی جبری را رد نمی کند اما اعتقاد مطلق بدان را نیز جایز نمی یبند و اشعار سهراب را نیز می توان از این نوع انگاشت :

باید کتاب را بست.

باید بلند شد

در امتداد وقت قدم زد

گل را نگاه کرد

ابهام را شنید

باید دوید تا ته بودن

باید به بوی خاک فنا رفت

باید به ملتقای درخت خدا رسید

چاهی میان بی خودی و کشف (سهراب سپهری ،همان ص37)

و یا وقتی که درخت هست

پیداست که باید بود

و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد (همان ،ص419)

ساده زیستی:

ساده زیستی یکی از مباحث پرطمطراق عقاید عارفانه است و به وفور خوانده ایم در سخن بندگان که بهترین زندگی را در سادگی دیده اند و مراد همیشه مرید را در هدایت راه به سادگی رهنمون می کند و پیامبر (ص) نیز دراین رابطه می فرماید:

« گواراترین زندگی ها، زندگی کسانی است که تکلف را از خود دور کند» (مشکینی ، همان.123)

دائو نیز دلبستن به نعمت ها را جایز نمی بیند و می گوید:

چسبیدن به چیزها و به آن غره بودن

همان مایه خوب نیست

زیرا آدمی اگر بر کرانه ی پا بفشرد

آن کرانه دیری نخواهد پایید

از خانه انباشته از زر و سیم هرگز حراست نمی کرد

چون او توانگر و عالی جاه باشد به خود غره باشد

شومی به خودفرا می خواند (لائوزه ،همان ،ص164)

و یا؛

 بهل تا مردمان از تمیز فارغ باشند

و خرد و روزی رها کنند

سپس بارها توانگر تر خواهند بود

از آموزه نیک خواهی دست بدار

و از ادعای دادگری فارغ باش

آن گاه مردمان دیگر بار یک دیگر را دوست خواهند داشت

آموزه زیرکی را دور بیفکن دست از سود بشوی

آن گاه دیگر دزدی و دغاایی در کار نخواهد بود (همان ،ص243)

و سهراب سادگی را سرلوحه عملکرد و رفتار خود قرار می دهد که :

ساده باشیم ، ساده باشیم

چه در باجه ی یک بانک ، چه د ر زیر درخت (سهراب سپهری ،همان ص297)

صبح ها نان و پنیرک بخوریم

و بکاریم نهالی سرهر پیچ کلام

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت (همان ،ص293)

تواضع:

بایسته است که همیشه افتادگی را پیشه خود گردانید مانند آب که بی ریا و بدون درخواستی درحرکت است و همگان را سیراب می سازد و زندگی را با نثار وجود خویش به جهانی هدیه می کند.

این دیدگاه نشانه ی نهایت تواضع و افتادگی است البته که این مهم در کلام عارفانه بسیار آمده است. چنان که عارف برای شکستن غرور و رسیدن به سرحد فروتنی حتی شخصی چون مولانا حاضر می شودو پای کوبان قدم در کوی می فروشان گذارد و یا آمده است که شیظان در حال فریب آدمی است و اگر کسی دچار غرور شود بیان گر این است که اسیر حصار شیطان شده است (رشیدالدین میبدی،،ص155.

بهترین گواه برای این سخن حدیثی از امام حسن (ع) است که می فرماید: متواضع باش و خود را از آن چه هستی پایین تر بدان تا مردم تو را از آن چه هستی بالاتر بدانند. (مشکینی ،همان.156)

با گذر بر این کلام و با توجه به مطلب فوق و گذر محتاطانه بر سخن سهراب و دائو می توان شباهتهایی را در قالب عرفانی جویا شد، به گونه ای که دائو آب را سمبلی از صفا و صداقت و سادگی در وجود انسان می بیند که بی ریا برروی زمین های هموار و ناهموار حرکت می کند.

فروتنی، نگهداشت کمال است

بی زهد رفتن، راست رفتن است

مقعر بودن، محدب بودن است

تهی بودن، از نوشاداب بودن است

بسیار داشتن نامحروم بودن است (لائوزه همان ص252)

و یا :

بهترین آب را ماند، پیوسته در پستی هایی آرام می گیرد

که مردمان را از آن ها بی زاری است

و بدین سان به دائو نزدیک است

پس برای ماندن، پستی را و برای دل ها ژرفایی را

برای یاران، مهروزی را، برای سخن ، یکدلی را

برای فرمان راندن نظم نیکو

و برای امور توانایی را و برای کردارها وقت مناسب را

خوش تر داریم

چون نمی کوشیم از خط آزادیم (همان ،ص159)

و سهراب که تواضع یکی از خصوصیات بارز اخلاقی اوست (پریدخت سپهری، ،پاییز76؛ص72.) غایت افتادگی را طوری بیان می کند که خود را هیچ می انگارد و یا درحد برگ درختی که هم آغوش باد به رقص می آید و یا خود را پژواک خاک باغچه می بیند می سراید:

به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم (سهراب سپهری،همان ص360.)

من مسافرم ای بادهای هموار

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید (همان ،ص327.)

شهر من کاشان نیست شهر من گم شده است

من با تب با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

من در این خانه به گم نامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

ریاضت:

بارها در کتاب های عرفانی آمده است که روح مواج آدمی برای رسیدن به سرچشمه ی باعظمت بایستی که دست از بسیاری دل مشغولی ها بکشد و بسیاری از سختی ها را به جان بخرد و دل را مشتاقانه در دایره ی تمرکز حق آورد تا موفق به دیدار منشاء نور شود چنان که سی مرغ در راه رسیدن به سیمرغ ،رنج ها بردند (رضا اشرف زاده، ،1375 ص؟ .) و نیز آمده است بر اثر ریاضیت های ممتد موفق به صعود بر قله ی وصال شد با نظر برآثار سهراب و کتاب دائو این شباهت ها آشکارا نمایان است.

دائو می گوید: ... پس فرزانه، مردمان را به واهشتن دل ها، و سفت نگاه داشتن شکم هاشان هدایت می کند.

و نیز با کاستن از خواست هایشان

و هشتن تن هاشان به نیرو گرفتن

و یا حقیقت روحانی تهیا هرگز از هستی باز نمی ماند

آن را سر پذیرندگی گوییم

عالم است، نا ایستا است و همیشه مان

چون به کارش برند هرگز خالی نشود (لائوزه،همان ،ص140.)

و سهراب راه رسیدن به یکتای مطلق را در تنهایی و خلوت و یکی شدن با طبیعت می بیند:

صدای همهمه می آید

و من مخاطب تنهای بادهای جهانم

و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را

به من می آموزند (سهراب سپهری،همان ،ص320.)

و یا مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور «هیچ» ملایم را به من نشان بدهید (همان ،ص283.)

 

 

هم نشینی تضادها:

تکامل تضادها در طبیعت دیرینه است ،چنان که سهروردی جلوس نور و ظلمت را در جوار یک دیگر تفسیر می کند که نور وجود خود را در کنار ظلمت می یابد و تاریکی در کنار نور هراس انگیز است، این مهم در مورد همه ی امور طبیعی مصداق دارد مثل این که شادی باغم، لطف با قهر و زیبا با زشت متجلی می شود و بالعکس.

دائو وجود هم زمان این دگردیسی و هم سانی را چنین بیان می کند:

زیبایی را که همگان هم چون زیبایی تصدیق می کنند. آن گاه زشتی هست، خوبی را که همگان هم چون خوبی تصدیق می کنند.

آن گاه بدی هست (لائوزه، ص100.)

و یا سنگین اصل سبک است

آرامش ، چشمه ی بی آرامی است ... (همان ،ص283.)

سپهری با آگاهی از فلسفه ی فوق کلک سخن، بر صحیفه ی دل می کشد که :

نور و ظلمت را دیدم

و گیاهان را در نور، گیاهان را در ظلمت دیدم

جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم

و بشر را در نور، بشر را در ظلمت دیدم(سهراب سپهری  ،ص258.)

یگانگی انسان و طبیعت :

با نظر به چرخه ی طبیعت این یگانگی در توحید عارفانه نمونه های وافری دارد به گونه ای که شاهدیم در جهان هستی کوچک ترین اجزا در ارتباط با یک دیگرند و بدن آدمی پس از مرگ فسیل می گردد و درخاک می آمیزد و در مرحله ی بعد دانه ی گیاه از خاک تغذیه می کند و رشد و نمو می یابد و بازانسانی دیگر از آن بهره می جوید و هم چنان این دور و تسلسل ادامه می یابد و دائو این ترکیب رحمانی را از طریق مشاهده در رفتار و کنش هستی می نمایاند که :

حقیقت روحانی تهیا هرگز ازهستی باز نمی ماند

آن را سرپذیرنگی گوییم

نا ایستا است و همیشه مان

چون به کارش برند هرگز خالی نشود (لائوزه ،همان ،ص140.)

.... گفته اند نواخت و ننگ ما را بر می انگیزد

چرا می گوییم داشتن خود را رنج گران است؟

از آن رو رنج گران می بریم که ما را خودی است

اگر ما را «خود» نباشد ، رنج نان از چه باشد؟

اگر با جهان یگانه شویم

پس آن گاه جهان در ما باشد

اگرجهان را دوست بداریم، هم بدان گونه که خود را

پس آن گاه جهان فقط در خود ما باشد (همان ،ص191)

 و روح سپهری که در باغ کودکی با طبیعت ملموس بوده است از چشمه ی محبت وجود خود فریاد سر می دهد که :

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است (سپهری،همان ،ص291.)

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را از برگی می ریزد (همان ،ص286.)

من پر از نورم و شن

و پر از دارودرخت

و پر از راه ، از پل، از رود، از موج

پرم از سایه های بی برگی در آب ... (همان ،ص337-336)

و یا       نخواهیم مگس از سرانگشت طبیعت بپرد

و نخواهیم پلنگ از درخلقت برود

و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت (همان.)

وحدت وجود:

توحید و یگانگی و نزدیکی به خداوند از دیدگاه متشرحان و فیلسوفان یک یگانه انگاری دور است این دو، خدایی را به یکتایی قبول دارند که فرسنگ ها با انسان خاکی فاصله دارد و او را در چرخ کبود و بالاترین فلک می جوید، اما در توحید عارفانه این وحدت وجود نوعی عشق لطیف آمیخته است، عشقی که به وجود خدایی عاشق انسان و انسانی عاشق خدا، معتقد است و اصل من و تویی را محو می کند. بسیار جالب توجه خواهد بود که بگوییم توحید عاشقانه ی سهراب بسیار ملموس تر از این نمونه هاست. به گونه ای که خداوند رادر همین نزدیکی ها می بیند و یا او رادر لای شب بوها می یابد، وحدت سهراب بسیار نزدیک به آیه ی  قرآن است که می فرماید:

« اقرب من حبل الورید» و دائو دراین باره چنین متذکر می شود:

« دائو» پس بارها بی هیچ قصد در شگفتی دائو می نگرم

و بارها به قصد، در تجلیاتش می نگرم

شگفتی او و تجلیاتش یکسانند (لائوزه ،همان ،ص87)

بدو چشم می دوز، چیزنه که بینی

آن را بی صورت خوانند

بدو گوش فرا ده

چیزی نه که بشنوی

آن را بی آوا خوانند آن را بگیر

چیزی که فراچنگ آری، آن را نامادی خوانند

در این سه نمی توان پژوهید، پس

می آمیزند و یکی می شوند، بالا روشنی نیست

پایین تاریک نیست، نادیدنی است

و به هیچ نامش نمی توان نامید

دیگر باره به نیستی بازگردد

بدین سان، آن را صورت بی صورت و شکل بی شکل خوانند

گریزنده است ، بدان نزدیک شو، رویش را نمی توان دید

در پی اش می رو، پشتش را نمی توان دید

به دائو گذشته ی دور بیاویز و آن را دریاب اکنون به کار بند

از این ترا توانایی خواهد بود که سرآغاز ازل را بدانی

این است دائو بنیادین (همان)

و سهراب نقاش وحدت وجود را در دفتر کلام چنین نمایش می دهد:

و خدایی که دراین نزدیکی است

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب روی قانون گیاه (سهراب سپهری،همان ،ص274 )

مرگ:

آگاهی از سرانجام آدمی پس از دوران دراین ورطه ی پرخروش و در نهایت هم آغوش با مرگ یکی از امور مهمی است که حتی برای لحظه ای فکر آدمی را به خود مشغول خواهد کرد و بزرگان و اندیشمندان ما نیز با توجه به تفسیر کلام حق، سخنان و امری دراین باره بر زبان راندند و درح قیقت به نوعی سعی کردند تا فرجام کارآدمی را با واژگان ملموس به تصویر بکشند و به طور حتم همه ی این ها برای هدفمند بودن آفرینش انسان و بازگشت او به اصل مطلق بهترین دلیل موجه خواهد بود و مکمل آن حدیث قدسی «عَشَقتنی عشقته» (حدیث قدسی) که در لابه لای کلام عارفانه یک مرید عاشق مرگ را سرآغاز حیات نوین در کنار دوست می داند و لائوزه سرنوشت پس از مرگ را نیستی نمی پندارد بلکه وجود و حرکت همه چیز دراین عالم را به سوی هدفی روشن و جاوید بیان می کند:

درستی فرجامین را نظاره کن

به راستی در آرامش بمان

هرچه هست باهم در کنش است

من اما به بی کنشی می نگرم

چیزها بی وقفه می جنبید و ناآرامند

با این همه هر یک به اصل باز می گردند

آرامش است بازآمدن به اصل

در آرامش بمان بازآمدن به سرنوشت بودن است

واقعیت است سرنوشت بودن

روشن است دریافت واقعیت و

همه فراگیر بودن، بی خود بودن است.

بی خود بودن سرشار کنند همه بودن است

قرار زنده بودن یافتن دائوست

یافتن دائو، همیشه ماندگار بودن است

مرگ تن، فرجام نیست (سهراب سپهری ،همان ،ص256)

و شاعر نقاش نیز مرگ را پایان پرواز کبوتر نمی بیند:

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید (همان ،ص368 )

بر فراز آبگیری خود به خود سرها همه خم می شد

روی صورت های ما تبخیر می شد شب

و صدای دوست می آمد به گوش دوست (همان ،ص368 )

 

 

کودک (نماد پاکی):

در پی سخن گذشتگان که حدیث پاکی و خلوص را با تمسک به تمثیل کودک آذین می بستند می توان آن را عقیده ی به سزایی به شمار آورد. چرا که قلب و روح انسان رشد یافته، از طراوت و سادگی و پاکی خاصی برخوردار است، طراوتی که عاری از هرگونه آمیختگی با آیات نابهنجار دنیا است و برهمین اساس است که، بزرگی در زمینه ی تعلیم و تربیت می گوید: اگر کودکی را به من بسپارید هرچه بخواهید از او می سازم و یا «بلاکنی»belacne)   (نیز در ارتباط با سخن مذکور معتقد است: وقتی شاه مردانی داشته باشد که چون کودکان تازه باشند از آنها دوستان خوب درآورد، این مهارت اوست.

در تفسیرهای اسلامی نیز آمده است که : «در ابتدا روح طفل صفت است او را تریبتی باید تا مستحق تخلیه گردد چرا که روح تا در اماکن روحانی بود هنوز به جسم انسانی تعلق نگرفته و به مثال طفلی بود». (نجم الدین رازی سال،78،ص126 ) ودائو آدم را به کودک پاکی تشبیه کرده که طبیعت را به طور واقعی در ذهن خود لمس نکرده است:

آدمی چون از ده توانگر باشد

شاید به کودکی پاک نهاد مانند شود

از نیش حشرات فارغ است

و از چنگال ودان َآزاد و از حملات مرغان شکاری ایمن است

می گویند هیچ یک از استخوان ها یا عضلاتش قوی نیست

اما چنگ و دستانش پیوسته محکم است

هنوز از وصل نرو ماده چیزی نمی داند

یا این همه بالقوگی او آشکار است

ذات زندگیش کامل است

تمام وقت می تواند بگوید بی آن که صدایش بگیرد

سازگاری درونش عالی است (لائوزه ،همان ،ص460 )

و سهراب صداقت پاک نهادی کودک را تا آن جا می بیند که در سخن خود به وفور کودک را بر مهد زبان می چرخاند و گاه او را می بیند که ماه را می بوید و یا طفلی را درعبور از کوچه ی سنجاقک می یابد و به طور مداوم درخاطرات کودکی اش غوطه می خورد که :

برگی روی فراموشی دستم افتاد، برگ اقاقیا

بوی ترانه ای گم شده می دهد،

بوی لالایی که روی چهره ی مادرم نوسان می کند

از پنجره غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم

بیهوده بود، بیهوده بود

این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت (سپهری ،ص460 )

... زندگی در آن وقت صفی از نور وعروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود

طفل پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها (همان)

برخی واژه های مشترک در کتاب دائوده جینگ و هشت کتاب سپهری:

آب (12 بار در دائوده جینگ، 13 بار در هشت کتاب)

بهترین آب را ماند، آب نیکی کند وه هزارگان را با آن به ستزه برنخیزد.... (دائوده جینگ)

اگرچه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترنیلوفر (هشت کتاب)

آسمان: 14 بار در دائوده جینگ ، 22 بار در هشت کتاب

دائوده جینگ: هستی های آسمان و زمین دیرپای است و ...

هشت کتاب: درگشودم ، قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من

دائوده جینگ: تیزیش را کند می کند/ بندهایش را می گشاید/ نورش را ملایم می کند

هشت کتاب: باغ باران خورده می نوشید نور

تاریکی (3 بار در دائوده جینگ، 71 بار در هشت کتاب)

دائوده جینگ: بالا روشن نیست/ پایین تاریک نیست

هشت کتاب: می روی: چمن تاریک می شود. جوشش چشمه می شکند

 

 

 

 

 

 

 

نتیجه :

تجلی شاعران برجسته این مهم را نمودار می سازد که ایشان علاوه بر ذوق و تجربه شعری از دیگر علوم وابسته آن نیز آگاه بوده اند و از آن ها در جهت پیش برد اهداف خود بهره جسته اند.

پرواضح است که ادبیات در همه ی مراحل زندگی تاثیر گذار است و البته این مهم را نیز نباید از یاد برد که کاربرد درست از یافته ها و آثار پیشنیان و یاهم عصران و حتی جو حاکم بر جامعه نخستین و مهمترین مرحله حرکت در وادی سخن منظوم است و مسلم است که با توسل به این منظر نقش پرجاذبه و نافذ همه گیری را برای رساندن انسان به قله ی آرامش و سکون روحی خواهیم یافت چرا که سخن منظوم پیشینه ای دراز دارد.

و شاعر ما با آگاهی از همه ی این موارد با توجه به نتیجه ی مکاسب سفرهایش، تلفیقی جذاب رادربیان عارفانه خود ایجاد کرده است، چنان که روح پرخروش هر سالکی را در طی طریق وادی افکارش دعوت می کند و هدف ما در حدیث یاد شده نیز همین بوده است. که برای همگان آشکار کنیم این، هنر نمایی شاعرانه ی شاعر نقاش را در بهره یگری از کتاب دائوده جینگ چینی و مشترکات عرفانی که البته کم نیستند هر چند که صورت بیان متفاوت است و ظاهراً هر یک به طور مجزا به هدفی کاملا گونه گون می انیدشند اما با تامل برآن می بینیم که هردوی آن ها معتقد به خدایی هستند که در فطرتشان نهفته است واین نیروی فطری است که آن ها را در روند بروز افکارشان یاری می کند و به آینده ای روشن سوق می دهد بایسته است افزود همه انسان ها خود به تنهایی نوعی عارفند و آن چه که آن ها را به هم نزدیک می کند برداشت از مبدا هستی است مثل متشرح و فیلسوف و عارف که همگی به خدایی معتقدند اما در برداشت ها و تفسیریشان متمایز می شوند چرا که هر کدام از دریچه ی وجودی خود به یگانه ی مطلق می نگرند و او را علت العلل می دانند و نیز از کلام مذکور این موضوع روشن می شود که هردو خود مدینه ی فاضله ای ماورای دنیای پرتلاطم و درهم و برهم کنونی می ا ندیشند چنان که سرآغاز گیتی را ازلی و ابدی می دانند و لائوزه، دائوی را پدید آورنده ی هرچه هست می داند که به دفعات به شگفتی در تجلیات آن نگریسته است، سهراب نیز در دل خویشتن به جست جوی خدایی است که پدید آورنده ی مطلق همه چیز است و هربار که چشم برروی زندگی می گشاید از دیدن آیات از در شگفتی می آید و بی جا نخواهد بود اگر بگوییم هردو به دنبال غایتی اند که واحد است و در فطرت تمامی آدمیان جای دارد و در واقع علتی است که موجب می شود و همه به دنبال او راهی پررنج را به جان بخرند.

البته درست است که مسیرها متفاوت است و نوشته ای متنوعی را به همراه دارند ولی نقطه ی مشترک همه ی آن ها رسیدن و اتصال به وجود یکتای قادر و مطلق است.

 

پی نوشت ها :

1- آیت الله مشکینی، نصایح 14 معصوم، مترجم، جنتی (قم: نشر الهادی، سال1372)

2- آيين هاي كنفوسيوس، دائو و بودا ترجمة غلامرضا شيخ زين الد ين، چاپ دوم، تهران: نشر مرواريد و فيروزه. 1384

3- پریدخت سپهری، سهراب مرغ مهاجر، (تهران، چاپ3، پاییز 76) .

4- سپهری، سهراب؛ هشت کتاب (تهران، انتشارات طهوری، چاپ 30، 1380)

5- ذبیح الله صفا ،تاریخ ادبیات ایران ،انتشارات دانشگاه تهران ، 1356 ).

6-  رشیدالدین میبدی، کشف الاسرار، (مشهد: انتشارات آستان قدس ، چاپ 8).

7- رضا، اشرف زاده، قصه ی طوطی جان،تهران ،چاپ اول،نشر صالح،1375).

8- زهرا پارساپور ،فرحناز فتوحی، مقاله تأثیرپذیری سهراب سپهری از عرفان شرق در حوزۀ اخلاق زیست‌محیطی ،1392  ).

9-لائوزه، دائوده جینگ راهی برای تفکر، برگردان ، ع پاشایی (تهران، چاپ حیدری، پاییز71)

10- عبدالحسین زرین کوب ،سیری در شعر فارسی، انتشارات نوین ، 1363 ).

11- مسعود نلظم رعایا ، مقاله تحقیق درباره ی سهراب سپهری ،مجله مشاهیر ایران و جهان  ،1387 ).

12- محمد دبیر سیاقی ، گنج باز یافته ، انتشارات جامی ، 1373 ).

13- نجم الدین رازی، مرصاد العباد، انتخاب محمدامین ریاحی، (تهران: چاپ 11- سال78) .